السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

241

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

داد و گفت : آن را برگير كه گرسنگى و سيرى تو به اين سنگ بستگى دارد ، حال باز گرد . ذو القرنين بازگشت و آن سنگ را به نزد اصحاب خود آورد و با آنها در بارهء آن پرنده و آن مرد صاحب صور سخن گفت ، سپس آن سنگ را به آنها نشان داد و گفت : هر كس مىتواند راز آن سنگ را به من بگويد ، آن وقت ترازويى قرار داد و آن سنگ را در يك كفّهء آن نهاد سپس در كفهء ديگر سنگهاى ديگرى قرار دادند امّا آن سنگ آنقدر سنگين بود كه حتّى با گذاشتن هزار سنگ در كفهء ديگر ، ترازو متعادل نشد ، همه گفتند : اى پادشاه ما نميدانيم اين چگونه سنگى است ، امّا خضر گفت : من ماجراى اين سنگ را مىدانم ، ذو القرنين گفت : ما را از آن باخبر ساز ، آن وقت خضر در حضور آنها ترازو را قرار داد و آن سنگ را در يك كفّه قرار داد و سنگ ديگرى را در كفّهء ديگر نهاد سپس يك مشت خاك بر آن سنگ مخصوص ريخت ، به ناگاه ترازو متعادل شد . ياران ذو القرنين گفتند : اى پادشاه اين چه امر عجيبى است ، ما هزار سنگ قرار داديم و ترازو ميزان نشد ، امّا خضر يك مشت خاك هم به آن سنگ افزود ، با اين حال ترازو متعادل شد ، ماجراى اين سنگ چيست ؟ ذو القرنين گفت : اى خضر ماجرا را براى ما بيان كن ، خضر گفت : پادشاها امر خداوند در بارهء بندگانش نافذ است و او بر آنها تسلّط دارد و اوست كه دانشمندى را با دانشمند ديگر آزمايش مىكند و اينك مرا به تو و تو را به من مىآزمايد ، ذو القرنين گفت : خدا تو را رحمت كند ، اى خضر ! تو مىگويى خداوند با اعلم قرار دادن تو بر من و با مسلّط گرداندن من بر تو ، ما را به وسيلهء هم آزموده است ؟ اكنون مرا از امر اين سنگ با خبر كن ، آن وقت خضر گفت : امر اين سنگ مثلى است كه صاحب صور بوسيلهء آن خواسته تو را متوجّه كند كه مثل بنى آدم مانند اين سنگ است كه سنگينى آن بر هزار سنگ غلبه داشت ، امّا وقتى مشتى خاك بر آن ريخته شد سير شد و مانند سنگهاى ديگر گرديد ، مثل تو هم همين است كه خداوند ملك و سلطنت بسيار به تو بخشيد ، امّا راضى نشدى تا اينكه در طلب امرى بر آمدى كه قبل از تو هيچ كس طلب نكرده بود و به جايى قدم نهادى كه پيش از تو هيچ كس قدم ننهاده بود ، بنى آدم نيز چنين است سير نمىشود تا وقتى كه خاك گور بر او بريزند ، در اين وقت ذو القرنين به گريه افتاد و گفت : راست گفتى ، اى خضر ، بنا بر اين من پس از اين ديگر به دنبال كشورگشايى نمىروم . سپس در ميان تاريكى و ظلمات تصميم به بازگشت گرفتند ، در ميان راه صدايى زير